قلب من

قالی خداست

تاروپودش از پر فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب

 

شب که می شود، خدا

روی قالی دلم

راه می رود

ذوق می کنم، گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم

شیشه ای مرکّب سیاه

سال هاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه

 

ای خدا به من بگو

لکه های چرک مرده را کجا

خاک می کنند؟

از میان تاروپود قلب

جای جوهر گناه را چطور

پاک می کنند؟

آه

از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیر تو است

آه بال می زند به سوی تو

کبوتر تو است

 

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خدا

روی قالی دلم، قدم گذاشته

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دست باف اوست

این پرنده ای که لای تاروپود آن نشسته است

هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست...^





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
یه روز یه باباهه داشته روزنامه می خونده بچه اش میاد میگه بابا با هم بازی کنیم؟

 باباهه که حوصله نداشته یه تیکه از روزنامه که نقشه دنیا روش بوده رو
تیکه تیکه می کنه میده به بچه می گه فکر کن پازله درستش 
کن.

 چند دقیقه بعد بچه درستش می کنه مییاردش باباهه می گه توکه
نقشه ی دنیارو بلد نیستی چطور درستش کردی ؟

 

بچه می گه من ادمای پشت صفحه رو درست کردم اگه ادما درست بشن

دنیا هم درست میشه.

 

    اگه آدما درست بشن دنیا هم درست میشه....





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()


به این جمله خیلی فکر کنید!

 

” اگر زخمی در بدن داشته باشید، مگسها آن را پیدا میکنند!”

>>پس اگر کسی به شما زخم زبون زد آنرا مثل مگسی تصور کنید <<





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

به کوه گفتم عشق چیست؟لرزید

به ابرگفتم عشق چیست؟بارید

به باد گفتم عشق چیست؟وزید

به پروانه گفتم عشق چیست؟نالید

به گلگفتم عشق چیست؟پرپرشد

به انسان گفتم عشق چیست؟

اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:

    *دیوانگیســــــــــــــــــــــت*

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

اگه میدونستی قطره بارون وقت دورشدن از ابرا چه حالی میشه........

اگه میدونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه.......

اگه میدونستی درخت کاج وقت پرکشدین پرنده ها چه غمگین میشه.......

اگه میدونستی که رفتنت چه آتیشی به جونم می کشه......

اون وقن آنقدر راحت نمی گفتی.......

                                 

                                         می خوام برم.........

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

دوست دارم زیر باران باشیم و بدون چتر


 

کتم را بکشیم روی سرمان

 

 

آنوقت است که بی پروا هم را بغل می کنیم

 

 

دور از هر فکر و خیال

 

 

چقدر دوست دارم من باشم و تو

 

 

و بـــــاران بـــبـــــارد ...

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
جز نقش تو در نظر نیامد ما را   جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت   حقا که به چشم در نیامد ما را
 
بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا   پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا
مشنو سخن خصم که بنشین و مرو   بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا

 





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

اربعین حسینی را به تمامی مردم ایران و به خصوص بازدید کنندگان از این وبلاگ تسلیت میگویم.

 

بسوز ای دل که امروز اربعین است  / عزای پور ختم المرسلین است

قیام کربلایش تا قیامت  /سراسر درس، بهر مسلمین است

اربعین حسینی تسلیت باد

اربعین یعنی؟
روز مراجعت اسرای کربلا از شام به مدینه؛

 «روز اربعین، روزی است که اهل بیت امام حسین(ع)، از شام به سوی مدینه مراجعت کردند و نیز روزی است که جابر بن عبدالله برای زیارت امام حسین(ع) وارد کربلا شد»

>>بچه ها از شما خواهش میکنم واسه سلامتی یکی از دوستام دعا کونید. <<

 

چند شعر زیبا ادامه مطالب:






ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

دوستت دارم قطرات منقوش

بر پنجره ی زندگی است خالق نقش طراوت

میدانی چقدر دوستت دارم !؟ www.taknaz.ir


 





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
از سر دلتنگی (2)
مخاطب خــاص " من" ، شما هستید !


چرا که من هرچـه برای " او " نوشتم ...

خــواند و خندیــد و بــاور نکــرد !!





تو بی تقصیری !

خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . . !

تمام این تنهایی....

تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است !!!





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
<a href="http://tehrankids.com" >عکس</a>‌ خدا در اشک عاشق‌

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما…
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد. و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون که‌ عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است.




تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

 

تنهــایـم ...
اما دلتنگ آغــوشی نیستــم...
خستــه ام ...
ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم...
چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز... ... ...
ولــی رازی نـدارم...
چــون مدتهــاست دیگــر کسی را "خیلــی" دوست ندارم...





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: چیزی نیست ...





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

مهربانیت را به دستی ببخش ؛ که می دانی با او خواهی ماند ....

وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ... !!!





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ

آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت  ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.