خدا دلم دوباره واسه کفر گفتن تنگ شده چرا منو نمیبرییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟ منو ببر !!!به خدا بریدم تورو جون پنج تنت منو ببر دیگه بریدم نمیتونم ادامه بدم دوست ندارم زنده باشم

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــو بـــــــــــــــبــــــــــــــــــــــــــــــرر





تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٦ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

 بخشش را "بخش کن"... محبت را "پخش کن" ...

 

 غضب "پریشانی" است... نهایتش "پشیمانی" است ...

 

 "به طرف" گوش بده... "بی طرف" نظر بده ...

 

 شکیبایی... بر هر "دعوایی"، "دواست"...

 

 هر چه "بضاعتمان" کمتراست ... "قضاوتمان" بیشتر است...

 

 

 وقتی "عصبانی" هستم ... "لب به لبخند" نمی زنم!

 

 با "خویشتنداری" ... "خویشاوند داری" ...

 

 "بخشش" ... پاک کن "رنجش" ...

 

 به "خشم" ... "چشم" نگو ...

 

 در اینکه با هم "تفاوت داریم"...  با هم "تفاهم داریم"

 

 موقع عصبانیت... "داد نزن" خود را  "باد بزن"!

 

 سوء تفاهم، "تیر خطایی" است... که از "گمان" رها می شود!

 

 انسان "خوشرو" ... گل "خوشبو" ست.

 

 "آتشنشان" باش ... "آتشفشان" نباش ...

 

 از دورویی "دوری" کنیم... جای "دوری" نمی رود!

 

 وقتی "دور هم" جمع نشدیم ... "دور از هم" منها شدیم!

 

از "تنفر" ... "متنفرم" ...


 "می توانست" اینطور نباشد... "می توانم"  اینطور نباشم ...





تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٦ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

این شعر را همین حالا بخوان

 

 

  وگرنه بعدها باورت نمی شود

 

 

  هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم

 

 

  همین حالا بخوان

 


  این شعر را که ساختار محکمی ندارد

 


  و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد

 

 

  هربار گریه می کنم

 

 

 

  و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نیست

 


  که عاشقت شدم ...

 

 

 امشب لب رودخانه نشستم و گریه کردم .





تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٦ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()


تورا دختر خانوم می‌نامند .



مضمونی که جذابیتش نفس‌گیر است…



دنیای دخترانه تو نه با شمع و عروسک معنا پیدا می‌کند



 و نه با اشک و افسون.



اما تمام این‌ها را هم در برمی‌گیرد…

 

تو نه ضعیفی و نه ناتوان،



چرا که خداوند تو را بدون خشونت و زورِ بازو می‌پسندد.



اشک ریختن قدرت تو نیست، قدرت روح توست .





تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٦ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

 امسال بهار بی تو یعنی



 " پاییز "



 تقویم به گور پدرش می خندد ...!





تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٦ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

درد تنهایی کشیدن



 مثل کشیدن خطهای رنگی روی کاغذ سفید



 شاهکاری می سازد به نام دیوانگی !



 و من این شاهکار را به  قیمت همه ی



 فصلهای قشنگ زندگی ام خریده ام ....



 هر که هر چه می خواهد مرا بخواند



 دیــوانـــه



 خــودخــواه



 بی احـسـاس . . .



 نــمــی فــروشـــم . . . !





تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٦ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

حرفی که توی دلت بمونه

و هیچوقت نتونی بزنیش

حرف نیست؛

درده





تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، 

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، 

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، 

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، 

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، 

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، 

می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای 

خوشبختی خودت دعا کنی؟





تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.