تاريخ : | | نویسنده : مدیر

                  هیچگاه کسی رو نا امید نکن چون ممکنه امید تنها چیزی باشه که اون داره

 

 

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بود و یه قصه ی تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام خیال می کردم میخوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده ولی میدونم تو آسمونم قصه مارو یکی شنیده تو باور نکن هرکی بهت گفت پیشت میمونم باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو میخونم

 

 

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم داری آب می شی ، می میری اینو از همه شنیدم دارم از دوریت می میرم ؛ تا کنار من نسوزی از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن دست تو اول عشق بپسرش به آخرین مرد مردی که پشت یک دیوار واسه چشمات گریه می کرد گریه می کرد گریه می کرد

 

تویه ساحل رویه شنها قایقی به گل نشسته یکی با چشمون گریون گوشه ایی تنها نشسته نگاه پر اظطرابش به افق به بی نهایت ساکته اما تو قلبش داره یه دنیا شکایت تو چشاش حلقهء اشکه تویه قلبش غم دنیا منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا باورش نمیشه عشق و همه دنیاش زیر آبه تنها مونده تویه ساحل زندگی براش عذابه تنهایی براش عذابه خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره همه دنیاش زیر آب و خودش هم تو غم اسیره دست بی رحم زمونه عشقش رو برده به دریا حالا از خودش میپرسه میادش آیا و آیا!!!!! عاشقی که تنها باشه تویه دنیا نمیمونه دل عاشق رو شکستن شده کاره این زمونه

 

میدانم بد کردم می دانم گناه کردم می دانم خدا مرا نمی بخشد می دانم ان دنیا یقه ام را می گیرد و من هم چیزی برای گفتن ندارم اما افسوس که نمی شود برگشت همه چیز را با اگاهی به عاقبتش درست کرد ولی افسوس که نمی شود من از کلمه کاش بدم می اید ولی ای کاش می شد؟ من همیشه این شعر را برای خودم زمزمه می کنم می میرم برات نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات رفتی از برم تو می دونستی که دلم بسته به سازه صدات آرزومه که نمی دونستی من می میرم برات نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من حروم بشی نمی خوام ازت نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم باشی اندازه سه تا دوستت دارم آنقدر انقدر اشک می ریزم که تو را در اشکهایم ببینم آنقدر انقدر اشک می ریزم بعد اشکهایم را پاک می کنم که کسی تو را نبیند

 

همه فهمیدند که عاشق تو شدم ... بهم خندیدند ... مهم نیست بخاطرت غرورمو شکستم ... همه تعجب زده شدند ... مهم نیست بخاطرت مردونگیمو زیر پا گذاشتم ... همه بهم اخم کردن ... بازم مهم نیست بخاطرت زندگیمو دادم ... همه حیرت زده شدند ... مهم نیست گفتم عاشقشم همه مسخره ام کردند ... بیخیال ... خوب هم بهم خندیدن ... هم مسخره ام کردند ... هم غرورمو شکستم ... هم زندگیمو باختم ... و هم .... دیگه چی برام مونده ... فقط هم بخاطر تو بود حالا هم بخاطر تو اینا رو تحمل می کنم ... اره دیونه ها خوب بلدن تحمل بکنن اندازه سه تا دو....

 

من باختــــــــــــــــــــم ... من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دوراندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است میروم شاید فراموشت کنم در فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را

 

یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم ،شاید بخواند از نگاه من ، که او را دوست دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند ‹ و ا ی › به برگ گل نوشتم من ، که او را دوست می دارم ولی افسوس ، او گل را به زلف کودکی آویخت ، تا او را بخنداند صبا را دیدم و گفتم صبا ، دستم به دامانت بگو از من به دلدارم ، تو را من دوست می دارم ولی ناگه ، ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید من به خاکستر نشینی ، عادت دیرینه دارم سینه مالا مال درد ، اما دلی بی کینه دارم پاکبازم من ولی ، در آرزویم عشق بازی مثل هر جنبنده ای ، من هم دلی در سینه دارم من عاشق ، عاشق شدنم در کدامین مکتب و مذهب ، جرم است پاکبازی در جهان ، صدها هزاران پاکباز ، در سینه دارم کار هر کس نیست مکتب داری این پاکبازان هدیه از سلطان عشق ، بر هر دو پایم پینه دارم من عاشق ، عاشق شدنم من از بیراهه های هله بر می گردم و آواز شب دارم هزار و یک شبی دیگر ، نگفته زیر لب دارم مثال کوره می سوزد تنم از عشق ، امید طَرب دارم حدیث تازه ای از عشق مردان حَرب دارم من عاشق عاشق شدنم ، من عاشق عاشق شدنم

 

از خداوند خواستم تا غرور را از من بگیرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نیست..بلکه این تویی که باید آن را ترک کنی.» گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برایم.» خدایا به من شکیبایی عطا فرما. گفت:« نه! شکیبایی دستاورد رنج است..به کسی عطا نمیشود.آن را باید بدست آورد.» پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود باید متعالی شوی..اما تورا یاری میدهم تا به ثمر بنشینی



.: Weblog Themes By BlackSkin :.