بس که درحیرت فرو ماندم به کار خویشتن!

کار خود کردم رها با کردگار خویشتن!

همچو گیسو خانه بر دوشی سزاوار من است!

کز پریشانی گره بستم به کار خویشتن!

گردباد بی سرانجامم که از دیوانگی!

بر سر خود ریزم از حسرت غبار خویشتن!

شمع بی پروانه را مانم که از بی همدمی!

هر چه دارم اشک می سازم نثار خویشتن!

با چه امیدی به رویای خزان دل خوش کنم!

من که در کنج قفس دیدم بهار خویشتن!

مستی من مستی می نیست شور عاشقی ست!

بر نگیرم سر چو چشمت از خمار خویشتن!

همچو مجنون سر نهم بر دامن دشت جنون!

کز همه بیگانه ماندم در دیار خویشتن!

هیچ کس آبی نزد بر آتشم جز اشک من!

هم غم خویشم من و، هم غمگسار خویشتن!

سینه من گور عشق و آرزوها بود و من!

زنده بودم روزگاری در مزار خویشتن!

بهادر یگانه





تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۸ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.