به عشق پاک تو  سوگند می خورم  آری

که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری

چقدر خسته و بی روح و  زرد می گذرند

به پیش چشم  من  این  روزهای تکراری

ببین چگونه  زمین گیر  گشته ام  بی تو

ز بس می وزد   از   هر   طرف  گرفتاری

اسیر   تیره   شب  بی پناهی  و  دردم

بدون   تو   منم   و   این  کویر   بیزار ی

بیا   مرا   به    نسیم   تبسمی   دریاب

تویی  که  از  گل  و عطر بهار سرشاری

تمام  باغ  دلم  پر  شکوفه  خواهد  شد

اگر   که   سبز   نگاهت  مرا  کند  یاری

تو شاه بیت  غزلهای  ناب  من  هستی

و  صادقانه   بگویم  قسم  به  چشمانت

هنوز  هم   به   امید  تو   زنده ام   اری

-----------------------------------------------------------------------------------------------

تو از کنار قلب من ساده گذر کن

خدا باهام بهم زده، ازم حذر کن

دست منو گرفته بود، ازش گذشتم

جاده به انتها رسید من بر نگشتم 

می خوام خدا خدا کنم،  تو جای من شو

صدای من نمی رسه، صدای من شو

چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه

گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه

نگو نگو نمی رسم، طاقت موندنم کمه

ببین مسیر آخرم چشم های بارون زدمه

نگو نگو نمی رسم طاقت موندنم کمه

ببین مسیر آخرم چشم های بارون زدمه 

چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه

گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه؟

--------------------------------------------------------------------------------

زندگیِ من آرام می گذشت.

اتفاقی نمی افتاد..!

تا این که سکوتی تمامِ وجودم را دگرگون کرد!

بی صدا آفتابی شد.. و دستِ مرا گرفت و به راهِ نوشتن کشید!

آری سکوت!

سکوتی که مشحونِ تحمل هاست..

سکوتی که از دنیا بریده است!

کاش نبود.. اما وجودِ من آن را شدیدتر می کند.

آی..! ای سکوتی که بی رحمانه مرا غرقِ محبت می کنی!

نمی خواهم.. محبت نمی خواهم!

آی صدای آشنا!... بد آمدی..چند روزی جرقه زدی رفتی.

تماشای تو وقت می خواست

گوشِ من پاسخی ندید

دلم می خواهد صدایت را بشنوم..

همین!

--------------------------------------------------------------------------------×-------------

دل تنگم!

دل تنگِ خیلی چیزها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت!

دل تنگم

دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی

دل تنگ این همه نبودن ها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست

دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست

 و تمام هست هایی که نیست!

حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!!

دل تنگ تر نیز خواهم شد

می رسد روزی که بگویم:

دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!!

-----------------------------------------------------------------------------------------------

کاش روز دیدنت فردا نبود...                                                              

 کاش می شد هیچکس تنها نبود...

 کاش می شد دیدنت رویا نبود...

 گفته بودی با تو می مانم!!!

 ولی.............

 رفتی و گفتی اینجا جا نبود...  

 من دعا کردم برای بازگشت....       

 دست های تو ولی بالا نبود...

 باز هم گفتی که فردا می رسی........

 کاش روز دیدنت فردا نبود!!!

---------------------------------

   نـــــمی خواهم به جز من دوست دار دیگری باشی

 

      برای لحـــــــظه ای حتی کنار دیگری باشی

نـــــمی خواهم صفای خـنـــد ات را دیگری بیند

نـــــــمی خواهم کـــسی نامش به لبهای تو بشیند

         نــــــــمی خواهم کسی نـــــامش به لبــــــهای تو بنشیند

        نــــــمی خواهم به جز من بگیرد دســـتـت تو دســــتی

       نــــمی خواهم کــسی یارت شود در این راه هستی

        نــــــــمی خواهم میان ما جدایی سایه اندازد

        نــــــمی خواهم خیال دیگری بنیان عـــشــق مااندازد

-----------------------------------------------------------------------------------------------

از دستان من نیاموختی
که من برای خوش‌بختی تو
چه‌قدر ناتوانم.
من خواستم با ابیات پراکنده‌ی شعر
تو را خوش‌‌بخت کنم
آسمان هم نمی‌توانست ما را تسلی دهد
خوش‌بختی را من همیشه
به پایان هفته
به پایان ماه و به پایان سال موکول می‌کردم
هفته پایان می‌یافت
ماه پایان می‌یافت
سال پایان می‌یافت
هنوز در آستانه‌ی در
در کوچه بودیم،
پیوسته ساعت را نگاه می‌کردم
که کسی خوش‌بختی و جامه‌ای نو ارمغان بیاورد.
روزها چه سنگ‌دل بر ما می‌گذشت
ما با سنگ‌دلی خویش را در آینه نگاه می‌کردیم
چه فرسوده و پیر شده بودیم
می‌خواستیم با دانه‌های بادام و خاکسترهای سرد که
از شب مانده بود خود را تسلی دهیم
همیشه در هراس بودیم
کسی در خانه‌ی ما را بزند و ما در خواب باشیم،
چه‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم.
یک شب پاییزی
که بادهای پاییزی همه‌ی برگ‌های درختان را بر زمین
ریختند
به زیر برگ‌ها رفتیم
و برای همیشه خوابیدیم...

---------------------------------------------------


من چقد خوشبختم که به او دل دادم
 

بی هراس و تردید ، باورش می دارم

 

چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد

 

گله هایی می کرد که توانم کم کرد

 

دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد

 

که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد

 
 

 آن همه شادابی ، از وجودش دست شست

 
 

نا امیدی و درد ، روح او را آشفت

 

گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی

 

حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی

 

یعنی او تا این حد به دل من دل بست

 

که به روی هر کس راه عشقش را بست

 

حاصل این دوری ، باور قلبم بود

 

قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود

------------------------------------------------------------------

 

 





تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٧ | ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.