بعد از مدت ها دیدمش !!! دستامو گرفت و گفت چقدر دستات تغییر کردن ...

خودمو کنترل کردم و فقط لبخندی زدم ...

تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم : بی معرفت !!! دستای من تغییر نکرده ... دستات به دستای اون عادت کرده ...





تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۳٠ | ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.