...!شرمنده میکنی

گاهی درخواب به من سرمیزنی!!!


تـــــــــو...

مــاه را دوست داری...


من...

مـــاه هاست که تو را...!!



بــــــرگـــــرد

و زمـــــان را غــــافـــــلـــگیـــــر کـــــــــن

مــــــن بـــا تـــک تـــک ثـــانــــیــــه هـــا شــــرط بــــســــتــه ام

...






برایم کـــف زدند

در آغوشـ ـم گرفتند


تایید و تشویقـــم کردند که آخر فراموشت کـ ـردم

دیگر تا ابد بر لـ ـبانم لبخندی تَصنعے مهمان است

اما بین خودمان باشد ، هنوز تنها دلبرکم تو هستے







راستش را بخواهی

فاجعه ی رفتن “او”

چیزی را تکان نداد…

من هنوز هم چای میخورم

قدم میزنم

هستم!

اما

تلخ تر…

تنهاتر…

بی اعتمادتر








درد دارد وقتی ...

من عاشقانه هایم را می نویسم ...


دیگران یادِ عشقشان می افتند...

اما تو بی خیالی!!!








شبگردی می کنــــم ...


اما صدای نفسهایت را از پشتِ ،هیچ پنجره و دیــواری نمیشنوم .....

آسوده بخـــواب ، نازنیـــنم...

شــــهر در امن و امــان است ...

تنها خانه ی من است که در آتـــش میســـوزد!

مدتهاست که ...

محتاج یک " آمدن " هستم!!!







یه منبع آرامش میخوام…

یه شونه…


یه کوه دلخوشی…

یه ” تو ”





"یـــــــــــاد تـــــــــو "

حس قشنگیست که در دلــــــــــ دارم...

چه تو باشی چه نباشی نگهش میدارم....







آدم باید یک " تو " داشته باشه ؛

که هر وقت از همه چی خسته و نا امید بود ،

بهش بگه :

مهم اینه که تو هستی !

بی خیال دنیا ... !







میدانی ...

به رویت نیاوردم ... !

از همان زمانی که جای " تو " به " من " گفتی : " شما "

فهمیدم پای " او " در میان است ...








از روزی که نامتـــ

ملکه ی ذهنمـــ شد،


احساســ می کنمــ جمجمه امـــ

با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ...







فحــش بی جـــوابــــ هـم

درد دارد

عـشــق بی جـوابــــ ـ

جـــای خــود . . .




تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٥ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مصطفــــــــــــے | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.