قصه ی دلتنگی


پسرک رو به مزار دختر ایستاد، برایش از دلتنگیش گفت، از آغوشی که این روزها خیلی هوایش را کرده...
از شوخی های دلنشینش، از چشمان مهربانش، از حرف های نگفته اش، از یک دنیا بغضش... برایش کادو گرفته بود آمده بود تا لبخندش را ببیند!  
هق هق گریه هایش به آسمان بلند شده بود...
پسر: 
برات… کادو… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… و یه بغض طولانی آوردم…! 
تک عروس گورستان!
پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجا کنار خانه ی ابدیت می نشینم و فاتحه میخوانم…
نه  اشک و فاتحه... اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… دنیای من! تو خیلی وقته که…
آرام بخواب فرشته کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..!
بعد از تودیگر مرد نیستم اگر بخندم…
اما… تـو آرام بخواب…


/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم...

باران قصیده واری - غمناک - آغاز کرده بود. می خواند و باز می خواند... بغض هزار ساله ی درونش را انگار می گشود! اندوه زاست زاری خاموش ناگفتنی است.... این همه غم نا شنیدنی است!!!! پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟ گفتند: اگر تو نیز از اوج بنگری خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گریست!!!

مریم...

از کمان برگشتگان پرواز را که هیچ کمان را هم انکار می کنند! آه که چه محدود است عرصه پرواز آدمی...!

مریم...

چه فرقی دارد پُشت میله ها باشی یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن... وقتی که آرزوهایت در حبـــس باشد...!

نگین

خوا هم عجب لجبازه........هروقت حالم بده سراغم نمیاد...........

زینب

چه قشنگ خیلی قشنگ بود

هادی

بیچاره دل آدما![گریه] [دلشکسته][گل][گل][گل][گل]

تردید

سلام وبت عالیه ممنون میشم به ما هم سربزنی باافتخارلینک شدی اگه دوست داشتی ماروبا اسم "پنج کماندار عشق"لینک کن[خداحافظ]

عاطفه

دو قدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در چشم بهاری دیگر تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تان . . . عید نوروز بر شما مبارک

الهه

وبت محشره عزيزم بازم سر ميزنم

اگه گفتی من کیم

یعنی همچین عاشقاییم وجود دارن من که باور نمیکنم اینارو فقط تو رمانا خوندم......یعنیهست؟