مادر

مادر؛


روسری ات را بردار تا ببینم، بر شبِ موهایت؛


چند زمستان برف نشسته است؛


تا من به بهار رسیده ام ...!

 

/ 3 نظر / 13 بازدید
رضا

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم! پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟ پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی

ارزو

ب سلامتی مگش ک بهمون یاد داد اگزیاد دور یکی بگردی میزنه تو سرت.... البته جز مادر جون